و خب من نوشتنم مانند هانسل است یا گرتل - که دانه به دانه، دانهها را میریخت تا جایش را پیدا کنند. من هر بار، با هر نوشتهای، با هر شعری، قصدم ریختن دانهای است تا جایم را بیایند. بد است البته این دانه ها را اگر دام در پی باشد، چرا که از پس من که هانسلم یا گرتل، هزارها دوست و دشمن شاید روانه باشند. پا بر برفی میگذارم که دره و دشت را، همه را پوشانده. از پس من، آنکه میآيد، پا اگر بر جای پای من بگذارد، بسا که به درهای بیفتد، چرا که شاید من پای بر برف پوک گذاشته بوده باشم. راه از آن شماست و مقصد مال شما.
قصد کعبه اگر دارید، دل به قافله سالار ندهید. شتر نباشید بندی از شما به گردن شتر پیشین بسته تا هر جا که اولی رفت، دومی هم رفته باشد. به قافله دل نبندید که شاید این شتر که پیشاپیش شما میرود، راهش به کعبهای باشد که برای تو ترکستان است. به بازار دنیا آمدهاید، ملالی نیست، متاع خودتان را بخرید و کالای خودتان را بفروشید که اینجا، فروشنده همان خریدار است.
این بازار یک راسته دارد و این راسته یک حجره و این حجره یک حجرهدار و این حجره دار یک مشتری؛ من!
اینجا را اگر بشود میکنم مثل دفترچه یادداشتم. و خب من حیثیت و اعتبارم را از دست دادهام. موجودی حقیر از خودم ساختهام که بلد انگار نیست رو پای خود ایستادن را، رها شدن را، نترسیدن را. نه. بلد نیست. و با این همه - میآموزد، راز بزرگ کلمهی تنهایی را میآموزد. میآموزد که تنهایی هیمه خشکیست، مخصوص ِ آتش.
تو مولودیات انگار نوحه است
مثل خرما
که بر سرشاخهی زیتون بروید
محصول درخت صلح ترا
بر سفرهی عزا میچینند
برای صلح احتیاجی به سرود و به جشنواره نیست
برای صلح فشنگها را به دریا بریزید
برای صلح سلاح نسازید
برای صلح نجنگید
ساده است تحقق صلح؛
بودجهی جنگها را گندم بکارید
پول جایزهها و جشنوارهها را
مخارج هتلها و رستورانها را
درخت بکارید
اینگونه
جهان خلع سلاح میشود
گورستانها کوچک میشوند
و مزارع و باغها
بزرگ
ساده است صلح
این انسان است
که نمیخواهد!
قرص ِ ماه
نان ِ سفرهات
خانهات
شب ِ شهاب و ستاره
دلت
تنگ ِ شراب ِ شب - و صاف
سرنوشتت
نارنج ِ جان به در برده از زمستان ِ مات
ای میوهی ِ روییده بر تاج ِ درخت؛
بالا رستهها
سهم پرندگانند و آشیانهی باران
نه جنس دست به دست ِ دستفروشان ِ حقیر
نه لقمهی دندان به دندان ِ دهانهای ِ پلید
اشکت شبنم
بختت پرندهی ِ بهار
۱۴ اردیبهشت ۸۶ - تهران
من را به کسر بخوانید که من بعد اینجا، در این ماه در محاق، شعر مینویسم، در لوکیدن داستان. ممنونم که هنوز تحملم میکنید و میخوانید! زنده باشید و دستبوسم.
